تبلیغات
دانش آموختگان تكنولوژی جراحی بوشهر - فقیر و ثروتمند

فقیر و ثروتمند

پنجشنبه 15 دی 1390 10:33 ق.ظنویسنده : حسام الدین خضری

 
روزی از روزها پدری از یک خانواده ثروتمند، دخترش را به مناطق روستایی برد تا او دریابد مردم تنگدست چگونه زندگی می‌کنند. آنان دو روز و دو شب را در مزرعه ی خانواده‌ای بسیار فقیر سر کردند و سپس به سوی شهر بازگشتند. در نیمه‌های راه پدر از فرزند پرسید:
خب دخترم، به من بگو سفر چگونه گذشت؟
- خیلی خوب بود پدر.
- دخترم آیا دیدی مردم فقیر چگونه زندگی می‌کنند؟
- بله پدر، دیدم...
- بگو ببینم از این سفر چه آموختی؟
- من دیدم که:
ما استخری داریم که تا نیمه‌های باغمان طول دارد و آنان برکه‌ای دارند که پایانی ندارد، ما فانوسهای باغمان را از خارج وارد کرده‌ایم، اما فانوسهای آنان ستارگان آسمانند.
ایوان ما تا حیاط جلوی خانه‌مان ادامه دارد، اما ایوان آنان تا افق گسترده است......
ما قطعه زمین کوچکی داریم که در آن زندگی می‌کنیم، اما آنها کشتزارهایی دارند که انتهای آنان دیده نمی‌شود.
ما پیشخدمتهایی داریم که به ما خدمت می‌کنند، اما آنها خود به دیگران خدمت می‌کنند. ما غذای مصرفی‌مان را خریداری می‌کنیم، اما آنها غذایشان را خود تولید می‌کنند.
ما در اطراف ملک خود دیوارهایی داریم تا ما را محافظت کنند، اما آنان دوستانی
دارند تا آنها را محافظت کنند.
آن دختر همچنان سخن می‌گفت و پدر سکوت کرده بود و سخنی برای گفتن نداشت. 
دختر سپس افزود:
متشکرم پدر که نشان دادی ما چقدر فقیر هستیم!!.


http://sheenalashay.com/wp-content/plugins/mp3-player-plugin-for-wordpress/media/rich-man-poor-girl.jpg

آخرین ویرایش: - -

 
دوشنبه 8 اسفند 1390 05:01 ب.ظ
agar vagheie bode vaghean ded roshani dishte . che khob meshod ke hameie ma ham injor bodem
چهارشنبه 19 بهمن 1390 08:03 ب.ظ
thanks that was so perfect
حسام الدین خضری
you're welcome
شنبه 15 بهمن 1390 11:11 ب.ظ
به گمانم موضوع رو فقط فهمیدی ولی درک نکردی که از رفتارت کاملا مشخصه.و اما در مورد اونایی که میخوان نظر بدن بگم که خوب بود یا بد بود نشد نظر شبیه یه جور رفع تکلیف میمونه.
دوشنبه 26 دی 1390 11:36 ق.ظ
مطلبت خیلی جالب بود حسام جان ولی خودت اصلا جالب نیستی حسام جان
حسام الدین خضری
نمک افشانی نکن!!!
خیلی گلی عماد جون.از صمیم قلب دوستت دارم...
چهارشنبه 21 دی 1390 06:31 ب.ظ
روستا حرف نداره از صمیمی كه بینشون و اینكه هیچی تو دلشون نیست .خلاصه عالیست.هرچی بگم بازم كمه.روستای ماكه اینجوری است
سه شنبه 20 دی 1390 08:18 ب.ظ
واقعا روستا خیلی جالب و زیباست اما همون دو سه روزش!مرسی جالب بود .
حسام الدین خضری
خواهش میکنم...
سه شنبه 20 دی 1390 09:59 ق.ظ
خدا وکیلی چهار روز بذارنتون تو یه روستا فرار نکردین درست آدمی که یه عمر تو شهر زندگی کرد و با امکانات شهر و فرهنگ شهری بزرگ شد گمون نکنم بتونه تو روستا دووم بیاره البته بگما من خودم اکثر قوم و خویشم تو روستا زندگی میکنن ولی خداییش سخته تازه یه چسز دیگه اکثر روستاها رو که دیدم مظاهر شهرنشینی و مدرنیته توش به وجود اومده و دیگه صبح از گاو تو طویله شیر نمی دوشن بیارن سر صبحونه با تخم مرغ محلی و نون خونگی بخورن همه چیز بوی فرار انسان به مکانیزه شدن میده. آخی... یاد نونهایی افتادم که مادربزرگ خدابیامرزم درست می کرد و با همون چیزایی که عرض شد سر سفره ی صبحونه می آورد روحش شاد و یادش گرامی باد
یکشنبه 18 دی 1390 04:42 ب.ظ
به همان کشک روستا دل خوش کن ،که نان شهر دروغ است...
یکشنبه 18 دی 1390 08:41 ق.ظ
jaleb bood
جمعه 16 دی 1390 02:45 ق.ظ
سلام من مدیر وبلاگ اتاق عمل دانشگاه شاهد هستم وبلاگتون خیلی عالیه با موفقیت لینک شدید بد نیست سری به وبلاگ ما هم بزنید امید وارم شما هم ما رو لینک کنید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.