تبلیغات
دانش آموختگان تكنولوژی جراحی بوشهر - خداحافظی...

خداحافظی...

دوشنبه 20 خرداد 1392 10:11 ب.ظنویسنده : عماد راهپیما

 

دنگ...، دنگ ....

ساعت گیج زمان در شب عمر

می زند پی در پی زنگ.


زهر این فكر كه این دم گذر است

می شود نقش به دیوار رگ هستی من.

لحظه ام پر شده از لذت

یا به زنگار غمی آلوده است.

لیك چون باید این دم گذرد،

پس اگر می گریم

گریه ام بی ثمر است.

و اگر می خندم

خنده ام بیهوده است.

دنگ...، دنگ ....

لحظه ها می گذرد.

آنچه بگذشت ، نمی آید باز.

قصه ای هست كه هرگز دیگر

نتواند شد آغاز.

مثل این است كه یك پرسش بی پاسخ

بر لب سر زمان ماسیده است.

تند برمی خیزم

تا به دیوار همین لحظه كه در آن همه چیز

رنگ لذت دارد ، آویزم،

آنچه می ماند از این جهد به جای :

خنده لحظه پنهان شده از چشمانم.

و آنچه بر پیكر او می ماند:

نقش انگشتانم.

دنگ...

فرصتی از كف رفت.

قصه ای گشت تمام.

لحظه باید پی لحظه گذرد

تا كه جان گیرد در فكر دوام،

این دوامی كه درون رگ من ریخته زهر،

وا رهاینده از اندیشه من رشته حال

وز رهی دور و دراز

داده پیوندم با فكر زوال.

پرده ای می گذرد،

پرده ای می آید:

می رود نقش پی نقش دگر،

رنگ می لغزد بر رنگ.

ساعت گیج زمان در شب عمر

می زند پی در پی زنگ :

دنگ...، دنگ ....

دنگ..

آخرین ویرایش: پنجشنبه 13 تیر 1392 05:46 ب.ظ

 
چهارشنبه 5 تیر 1392 11:24 ق.ظ
مو که میدونم
امیدی نیست از دست تو خلاص واوم

پس خداحافظی نمیکنم
دوشنبه 3 تیر 1392 09:57 ب.ظ
گفته باشم ما اینجا خصئصی مصوصی نداریما با همه بچه یکی هستیم، به هر حال ممنون از پیامتون
سه شنبه 21 خرداد 1392 12:14 ق.ظ
یادم میاد این کتاب سهراب رو توی اتاق عمل سر کارآموزی میخوندم ، اگه اشتباه نکنم این یه قطعه از مرگ رنگ سهرابه ...
کوچه پس کوچه های دلم ، از برای دلتنگیتان ، خیس می شود ...
عماد راهپیما
پسرتو با این همه سندت هنوز آلزایمر نگرفتی؟؟!!!!!!
حتما خوب به خودت میرسی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر