تبلیغات
دانش آموختگان تكنولوژی جراحی بوشهر - فارالتحصیل شده ها!!!

فارالتحصیل شده ها!!!

پنجشنبه 13 تیر 1392 07:40 ب.ظنویسنده : عماد راهپیما

 

سلام به فارغ شده ها!!!
می خواستم خاطرات چهار سال رو یجوری جمع کنم که شداین
البته میخواستم تو جشن فارغ التحصیلی بخوانم که بخاطر اینکه هنوز در تیررس بچه ها بودم از جان شیرین ترسیدم
حالاهم خواهشا با جنبه باشید و به این فکر کنید که میتونست بدتر از اینم بشه و خوبه که کاملش رو نمیتونم بزنم
و به قول شاعر: اوقات خوش آن بود که با دوست به سر شد        باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود


اولین ترم بود و جملگی خوشحال
همه کارها بود روی روال
درس ها خوردن آب بودند
چون اساتید هم گلاب بودند
همه یا بر سر کلاس بودند
یا همان دور و بر پلاس بودند
گوش شیطون ، خداروشکر ، کر بود
عماد از بقیه خوشحال تر بود
تیپش از تام کروز توپ تر بود!!!
اعتماد به نفسشم که نوبر بود
بعد هر امتحان می گفت اوف...
اون قدر گفت تا که شد معروف
اون که موی دماغ استاد بود
مطلقاً اهل داد و بیداد بود
بچه ی با محبّت کنگان  
اتفاقا یه تختشم کم بود
بچه ی بازیگوش کلاس
اونکه بود همیشه آسوپاس
تا که چشماش به تخته میخ می شد
موی استاد یه دفه سیخ می شد
اولش یک سوال پیچ در پیچ
بعدشم یک دو گیر سه پیچ
بعدشم نوبت چک و چونه
که غلط اینه و درست اونه
کم کم استاد رو در هچل می کرد
ول نمی کرد تا کچل می کرد
پیرمرد کلاس ما بحرینی
همچنان بود مثل شیرینی
شص هفتی بود و تیپ شص پنجی
کفش مشکی و جوراب نارنجی!!!
ریش پر پشم و عینک دودی
این چنین بود تیپ بحرینی
در حساب کتاب خدایگانی بود
انگاری توی پادگانی بود
بچه قلعه ی هزار اردک
میپرید بالای مخ همچون جک
بچه ها رو همیشه یاور بود
وینکه همسری دل آور بود !!!
آخراهم صاحب یه پسر بود
ممدحسین که مث کبریت بی خطربود
پدری بود اهل کار و کسب
در زمین می دوید همچون اسب

بچه های دشتی و تنگستون هم داشتیم به!
لهجه هم هیچ چی نداشتن نه!
بودمباشری و بردستانی جواد
نخل خوش قامت کلاس قباد!!!
مجتبی که میگفت در کلاس و صف
تف به این روزگار بی مصرف
وقت راه رفتنش مث یه مرد
بدنش با سرش که قهر می کرد
شونه هاشم که بی طرف بودن
هر دقیقه به یه طرف بودن
این چنین است تیپ هنرمندان
آخرش میشه وزیری همچون کردان
این پسر که کنجیرش محشر بود
جزوش از دخترام بهتر بود
این دراز که غرق در سیاست بود
فک کنم بچه ی حراست بود

حال وحید خضری دیگر بود
درسش از همه ما بهتر بود!!!
درد استاد از او حکایت داشت
پاچه هایش از او شکایت داشت
او که خود نخونده ملایی بود !!!
روی آنتن صداسیما غوغایی بود
یک حمید اسماعیلی داشتیم،تک
بالا پایین میپرید همچون کک
این حمید بود مث حیدریان
سینه کفتر تریپ خرزو خان
دائماً بود با خودش در جنگ
بر زمین و زمان چه میزد؟ سنگ!
در کلاسی که او نخوابیده
چشم استاد روز بد دیده
از صدای نپخته ی استاد
می پرید و حسابی گیر می داد
بیژن که از جر و بحث عاری بود
بچه جایینکی و دلواری بود
پسر قصه گوی کلاس!!!
داشت در بازی همیشه چندتا آس!!!
چار سال درس خوند و رو کم کرد
علم افزود ولی مو کم کرد
مم جواد پیشه اش بود صفه آرایی
می نشست پشت لبتاپ مث کدوحلوایی
شام او بود نان فتوشاپی
خواب او بود بازیهای وردکاپی
اونقدر غرق دانش و فن شد
تا قیافش مث انیشتن شد
ارسلان پسری بس جالب بود
از اولش هم تو همین قالب بود
راه که می رفت سرنگون می رفت !!!
کیفشم توی آسمون می رفت
 توی دعوا همیشه داور بود
توی دریای حس شناور بود !!!
بعد از این میشماریم خترای کلاسو جفت و تک
البته مثل کامپیوتری که شده حک!!
یکیشون در کلاس زبان می زد داد
بعد می گفت:Sorry , Oh My God!

اون یکی دیگشون که قیری بود
بین گردان خواب نامی بود
کور گردد اگر کسی دیده
در کلاسی که یکشون نخوابیده
چندایی که بودن اهل استان فارس
هی بروز میدادن تریپهای شخصیتی خاص
بین این بچه ها می شد یافت
دو سه تا هم با شکل دیگه ای از بافت
انگاری کلاس ما بود یک دولت
کاندرو حزبهای مختلف میکردند حکومت
البته دو سه تاییشون هم فراجناحی
داده بودند تشکیل دولت کهربایی!!
بگذریم از این سیاست کثیف
برگردیم سر جزییات، خیلی ضعیف

بچه خرخونشون که ط ک  بود
بچه خندونشون که م ق  بود
یکیشون هم که اهل خنده و رک بود
در و دیوار براش مث جک بود
بچه خرخون دیگشون که خ م   بود
مدتی با س س مجاور بود
چندتاشون هم می زدند بر گریه
تابگیرند یکمی نمره
چندتایی خرخون در اون پریشونی
می گرفتند بزم خرخونی
مدتی چند یکی ازخرخونها به سختی ساخت
پیش پای خرخون اول کمی لنگ انداخت
.....
بگذریم از این حکایت که بس است
هرچه گفتم اینجا عجیب عبس است
البته بخاطر ترس ما از ارشاد
نتونستیم بگیم از بقیه زیاد
یا که پرحرفی کنیم از جزییات
نه که فک کنید بقیه بی خاصیت بودن
نه بقیه هم پراز خاصیت بودن
یا تریپ های شخصیت بودن
القصه....
ترم اول گذشت خیلی ملس
ترم دوم هوا کمی شد پس
ترم دوم هوای دیگر داشت
چون ورودی ما یکی گل کاشت
اولین سوتی ورودی نو
بود ماجرای سنگری دو
کهنه استاد بخش پیراپزشکی
 اسکراب ، سیرکولر و اصطلاحات پزشکی

برگه ها را یکی یکی می کرد صف
نمره ها را که دیدیم کردیم کف
سر شوخی هایی که کردیم ما باهاش!
او توهم کرد ما را همچون آش
در اتاقی درون خوابگاهی
جلسه دارد ستاد بحرانی؟؟؟؟؟
آن چنان گیر کردیم در حیرت
تا که دادیم  تن به این ذلت

ترم سوم شروع بدبختی
آخر خوشی بود و اول سختی
ترم سوم ز خشم سیدیان
نمرهای ما بدجورشد عیان
گفت آری که این دگر صافیست
گر بیفتند بیست نفر کافیست
چون نبردم سر کلاس لذت
میندازم من شما رو با قدرت
ترم سوم فقط فارما و آمار نبود
تازه این آخر کار نبود
عده ای پیچ خوردند همچون مار
از هماتولوژی و از آمار
بعدشم بود سنگری ودرسهایش
آن که میکرد دهن سرویس با کارهایش
عده ای پاس شدند همچون مرد
عده ای هم برای ترم بعد
عده ای هم زدند بر گریه
تا گرفتند یکی دوتا نمره

ترم چارم همه دمق بودند
سلف می رفتند و بی رمق بودند
ترم پنجم ز قدرت کافور
گشته بودند بی شر و بی شور
سلف ما گر چه خشک و خالی بود
عطر و طعم غذاش عالی بود
توی قرمه سبزیش داشت ریشه و ساقه
اول ها داشت سالاد به طعم قورباغه
قیمه اش داشت مزه ای در خور
لپه و سیبزمینی و گوشت دایناسور
مرغش از روی ظرف پر می زد
حرف از عصرحجر می زد
آن چه افکند خود لرزه ها بر تن
آن کبابش که بود فیل افکن
وقت خوردن کباب تیره رنگ
گرز رستم شود به موقع جنگ
ترم شش در اتاق تاریکی
جلسه گرفتیم با عده ای خیکی
گفته بودند که این سلف شوم
می برد آبروی کل علوم
چاره باید کنیم بدین سبب
 که فارغ نگردد سلف تا امشب
یک نفر خود که داشت سهام سلف
پیش آورد بحث قتل عام سلف
مکر این پسر با عمل آمیخت
در غذای همه کمی سم ریخت
تلفاتش رسید تا هفتصد و سی
سلف ما رفت روی بی بی سی
بچه ها هم از آن غذا خوردند
جان سالم ولی به در بردند
این چنین بود کار ما در سلف
اونوقتا که شده بودیم شورای سلف
نه که فک کنید اتاق عمل بدجور بود
نه ورودی ما اخلاقشون ناجوربود

ترم هفتم به غم گسیل شدیم
ترم هشتم همه فسیل شدیم
ترم نه فاتحه نره از یاد
مدرک کارشناسی مبارک باد
میرزا بچه غول بیابونی متخلص به ع.ر دانشگاه


آخرین ویرایش: پنجشنبه 13 تیر 1392 08:03 ب.ظ

 
دوشنبه 7 مرداد 1392 06:58 ب.ظ
سلام به همگی

از این که وبلاگو فراموش نکردین یه دنیا تشکر

JAVADB@MAILFA.ORG
این ایمیل منه خوشحال میشم گاهی یادم کنین

بی زحمت اگه عکس های جشن آخر رو واسم ایمیل کنین
شنبه 5 مرداد 1392 03:44 ب.ظ
راستی چیزی رو فراموش کردم بگم، عماد درسته، این نوشته طنز رو شب بعد از جشن فارغ التحصیلی، خودت با اون توضیحات اضافی تو خوابگاه برام خوندی. ولی نمی دونم چرا بعضی گفتارا،خیلی به دل می شینن؛ حتی وقتی بارها بارها خونده بشن بازم تازگی خودشو دارن.
نمی دونم کسی دیگه از بچه های اتاق عمل(پسرا) 88 به وبلاگ سر می زنه و این کامنت منو رو می بینه یا نه،
ولی خواستم از همین چا با همه تون خدافظی کنم:محمد جواد، حمید، مجتبی، ارسلان، بیژن، علیرضا و خودت عماد که تو این 4 سال بهترین دوستای من بودین. با شما بزرگ شدم و کلی خاطره فراموش نشدنی ازتون در خاطره ام مونده و خواهد موند. از اینکه هنوز با پیاماتون من رو فراموش نکردین بی نهایت ممنونم.
امیدوارم سعادت دیدار دوباره شما رو داشته باشم.
براتون از خدا بهترین ها رو آرزو می کنم

ایوب رنجبر(MLIS 88).
جمعه 4 مرداد 1392 10:22 ب.ظ
سلام بچه کنگانی
بابا تو دیگه کی هستی، اگه نورآبادی بودی میشدی شاعر معاصر لرا می کردیمت
آدرس ایمیلم رو داشته باش تونستی از این اندرحکایاتت برا ما هم بفرست
موفق باشی
از طرف بچه های نورآباد


عماد راهپیما
سلام تو کجا اینجا کجا!!!
قدم رو چشم ممجواد گذاشتی!
بچه ای حرف رو زدی فک نمیکنی شاعرا میرن خودکشی دسته جمعی میکنن بعد خونشون میفته گردن دوتامون!!!
اونم به روی چشم حسام، تو نستی بازم بیا اینورا
چهارشنبه 26 تیر 1392 11:22 ب.ظ
به تازگی و از اول ماه مبارک رمضان عده ای از دانشجوهای خوش ذوق و مذهبی علوم پزشکی، اقدام به راه اندازی وبلاگی برای ""ختم قرآن گروهی همه دانشجویان علوم پزشکی"" کرده اند. چیزیکه من متوجهش هستم اینه که اگر استقبال خوبی در این ماه صورت بگیره، امکان ادامه این کار نیک در آینده هم خواهد بود!اما تاکنون این اتفاق نیافتاده!

"""و اینکه: اگه شرکت نمیکنید، حداقل share کنید تا دوستان بیشتری ببینند و در ثواب آنها شریک باشید"""

اینجا مال شماست! کلی نرم افزار و سایت مفید هم معرفی شدن!

آدرس این وبلاگ در زیر آمده. اگر لینکشون کردید، حتما بهشون اطلاع بدید تا در لیست حامیاشون ازتون تقدیر کنن.
http://quran-ums.mihanblog.com/
سه شنبه 18 تیر 1392 09:57 ب.ظ
salam besyar aali bood daste shoma dard nakone aghaye rahpeima.movafagh va pirooz bashid
عماد راهپیما
سلام ، ممنون
شما هم موفق باشید...
سه شنبه 18 تیر 1392 02:43 ب.ظ
سلام
خیلی جالب بود و جالب تر اینکه توسط شما بود..یه سری از خاطرات ترم های اول برام زنده شد..
این آخر کاری یه هنرمند دیگه هم به جمع هنرمندای کلاس اضافه شد!
اون حکایت آقای قبادی هم تحسین برانگیزه..
موفق باشید..
عماد راهپیما
سلام
ممنون،
خوشحالم که ناراحت نشدید!!!
خواهشا منو قاطی اینا نکنید،این فقط یه خاطرست!!
شما هم موفق باشید...
دوشنبه 17 تیر 1392 08:25 ب.ظ
آقا عاللللییییی

مگه نبینمت
عماد راهپیما
آقا میم.نون!!!!
شنبه 15 تیر 1392 10:25 ب.ظ
آن شنیدستی که روزی یک خری/یافت در قرص نانش گوهری* گفت گوهر را می دهم گوهرفروش/دوستان را می دهم جمله سروش* میخرم صهبا و جام و اسباب طرب/کشتزار و باغ و دکان و جماز عرب* می ستانم زن و می شوم در مالداری شهره ی آفاق و دهر/در همین افکار بودش تا سحر آن مرد خر* بی خبر از آنچه بود فردا در طالعش/خفت آن شب را نره خر در فکر دخت خاله اش* بامدادان زود کرد برتن عبا/ برببست دستار و کفشی کرد به پا* کرد گوهر را نهان اندر پر شال خویش/رفت شادان از پی آمال خویش* چون رسیدش به دکان گوهری/گفت دارم بهر بیع من گوهری* در بیاورد و بداد آن سنگ را دست آن گوهر فروش/گفت بسیار سیمم ده و گویم تو نوش * تا بدیدش مرد گوهری سنگ ثمین/هم بخندید و بگفت هست این گهر از طرف صین(چین)* نیست او را ارزشی ای بی هنر/کن خیال سیم و زر از سر به در* ای خردمند جمله اسباب جهان هست از جنس چین/چشم برکش و باطن دنیا ببین* باش طالب گوهر جان ای مرغ حق/زان که نیست جان تو را از این نسق* مولانا ۲۰۱۳ ، همش کشکه
عماد راهپیما
ای دراز
ببین تو کم کاری میکنی که ما مجبوریم اینجوری سرهم بندی کنیم
حیف که استریل هسم!!!
جمعه 14 تیر 1392 05:20 ب.ظ
آقا میمنون
خیلی حال کردیم. دستت درست.
جمعه 14 تیر 1392 05:20 ب.ظ
آقا میمنون
خیلی حال کردیم. دستت درست.
عماد راهپیما
آقا عالّیی!!!
مخلصم ولی نامرد بی خدافظی رفتی
جمعه 14 تیر 1392 11:08 ق.ظ
عالی بودمثل همیشه گل کاشتید .ولی اگه تو جشن میخوندیش نه تنها کسی بلایی سرتون نمی اورد بلکه با افتخار چنان تشویقت میکردیم و میگفتیم به این میگن طنز.
ولی واقعا این خودتون نوشتید‌‌‌!!!!!
عماد راهپیما
مرسی لطف دارید.
این کلاس ما یه گناوه ای تک داشت
اون خانوم محمدی بود که به ما شک داشت
اونکه بود مدتی نماینده کلاس
فک نمیکرد ما بروز بدیم رفتارهای خاص
اینم در جهت تایید!!!
ولی راستش قالب و ریتم شعر رو از یکی دو تا شعر طنز دیگه گرفتم و یجورایی تقلید کردم و پیشنهادش هم از بردستانی بود وگرنه خودم که اصلا نمیتونستم بدون نمونه کاری کنم.
البته به این نمیشه گفت شعر، این فقط یجور جمله سازی خنده داره،
به هر حال خوشحالم که خوشتون اومده و اگه میدونستم اینجوریه توی جشن میخواندم
پنجشنبه 13 تیر 1392 11:31 ب.ظ
بابا دمت گرم عماد
این چشمه ها رو ندیده بودیم ازت
عماد راهپیما
مخلصم، آقا عینکتو عوض کن!!!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر