تبلیغات
دانش آموختگان تكنولوژی جراحی بوشهر - مطالب اسفند 1389

عکسهای لو رفته از یک پارتی جنجالی در بوشهر

شنبه 21 اسفند 1389 01:55 ق.ظنویسنده : عماد راهپیما

 

این پارتی بمناسبت جشن تولد یكسالگی دختر یكی از برج سازان کنگان برپا شده بود.

این پستی که گذاشتم فاقد هرگونه پیامد غیر  اخلاقی میباشد

عکس ها بسیار جالب و بامزه میباشد

فکرای بد بد نکنیدا

ببینید و نظرتونو اعلام کنید

بر روی ادامه مطلب کلیلک کنید

ادامه مطلب..........
برچسب ها: عکسهای لو رفته از یک پارتی جنجالی در بوشهر ،
آخرین ویرایش: شنبه 13 فروردین 1390 02:01 ق.ظ

 

آخی بازم تعطیلات عید ؟؟!!..

چهارشنبه 18 اسفند 1389 07:40 ب.ظنویسنده : حسام الدین خضری

 

سلام.

راستش مستقیم میخوام برم سر اصل مطلب.تعطیلات عید نزدیك شده.خودتون میدونید كه توی این تعطیلات به خیلی ها خوش میگذره كه واسه منم همینطوره اما اینو باید بگم كه بچه ها خیلی دلم واستون تنگ میشه.حمید،علی،جواد،عماد،مجتبی،بیژن و ارسلان خیلی دوستتون دارم.با اجازتون 5 فروردین عازم سرزمین وحی هستم و برای یك یكتون هم دعا میكنم.اینو بگم كه خانما رو هم اونجا فراموش نمی كنم و براشون آرزوی خوشبختی میكنم.الان هم یه سفره ی هفت سین قشنگ تقدیم به همتون.

توی دعاهاتون ما رو هم فراموش نكنید.

سفره هفت سین


آخرین ویرایش: پنجشنبه 25 فروردین 1390 06:46 ب.ظ

 

شب امتحان :ما و شما

سه شنبه 17 اسفند 1389 04:55 ب.ظنویسنده : عماد راهپیما

 
 

سلام این مطلبو تو یه وبلاگ دیدم خودم خیلی خوشم اومد البته در مورد دخترا یه کم اغراق داره ولی در مورد پسرا کاملا بر عکسه امیدوارم خوشتون بیاد

شب – خوابـگاه دخــتـران – سکـانس اول:


(دختر «شبنم» نامی با چـند کتـاب در دسـتش وارد واحــد دوستش «لادن » می شود و او را در حــال گریه می بیــنـد.)

شبنم:ِ وا!... خاک بـرسرم! چــرا داری مثــل ابـر بهـار گریـه می کـنی؟!

لادن: خـدا منـو می کشـت این روزو نـمی دیدم. (همچـنان به گریـه ی خود ادامــه می دهـد.)
شبنم: بگـو ببـینم چی شـده؟

لادن: چی می خواســتی بشـه؟ امروز نـتیجه ی امتـحان <آناتومی!!!> رو زدن تــو بُــرد. منــی که از 6 مـاه قبـلش کتابامـو خورده بــودم، مـنی که بـه امیـد 20 سر جلـسه ی امتحــان نشـسته بودم، دیــدم نمــره ام شـده 19!!!!!! ( بر شـدت گریه افزوده می شــود)

شبنم: (او را در آغوش می کشـد) عزیزم... گـریه نـکن. می فهـممت. درد بـزرگیــه! (بغـض شبنم نیز می ترکـد) بهتـره دیگـه غصه نخـوری و خودتـو برای امتحـان فـردا آمـاده کنـی. درس سخت و حجیــمیـه. می دونی کـه؟



لادن: (اشک هایش را آرام آرام پـاک می کنـــد) آره. می دونـم! امـا من اونقــدر سـر ماجـرای امـروز دلم خـون بـود و فقط تونـستم 8 دور بخـونم! می فهـمی شبنم؟فقط 8 دور... (دوبـاره صـدای گریـه اش بلـند می شود) حالا چه جــوری سرمـو جلوی نـازی و دوستـاش بلـند کنـم؟!!

شبنم: عزیزم... دیگــه گریه نکن. من و شهــره هم فقط 7 - 8 دور تـونســتیم بخـونیم! ببـین! از بـس گریه کردی ریـمل چشمــای قشـنگ پاک شـد! گریـه نکن دیـگه. فکـر کردن به ایـن مســائل کـه می دونـم سخــته، فایده ای نـداره و مشــکلـی رو حـل نـمی کنـه.

لادن: نـمی دونـم. چـرا چنـد روزیـه که مثـل قدیم دلـم به درس نـمیره. مثـلاً امـروز صبــح، ساعـت 5/7 بیـدار شـدم. باورت مـیشه؟!

(در همیــن حال، صـدای جیــغ و شیـون از واحـد مجـاور به گوش می رسـد. اسـترس عظیـمی وجـودِ شبنم و لادن را در بر می گیــرد!دخـتری به نـام «
فرشته» با اضـطراب وارد اتـاق می شـود.)
شبنم: چی شـده فرشــتـه؟!

فرشــته: (با دلهــره) کمـک کنیـد... نـازی داشت واسـه بیــستمـین بـار کتــابشـو می خـوند که یـه دفعــه از حـال رفت!

شبنم: لابــد به خـودش خیلی سخــت گرفته.

فرشــته: خب، منــم 19 بـار خونـدم. این طـوری نـشدم! زود باشیــد، ببـریـمش دکتــر.


و تمــام ساکنـین آن واحـد، سراسیـمه برای یاری «نــازی» از اتـاق خارج می شـونـد. چـراغ ها خامـوش می شود ...



شـب – خوابــگاه پســران – سکــانـس دوم


(در اتـاقی دو
پسر به نـام های «مهـدی» و «آرمــان» دراز کشــیده انـد. مهـدی در حال نصـب برنـامه روی لپ تـاپ و آرمـان مشغــول نوشــتـن مطالبی روی چـند برگـه است. در هـمین حـال، واحدی شـان، «حسین» در حالی که به موبایـلش ور می رود وارد اتــاق می شـود)

حسین: مهـدی... شایـعه شـده فـردا صبــح امتـحان داریـم.

مهـدی: نـه! راســته. امتـحان پایــان تــرمه.

میثــاق: اوخ اوخ! مــن اصـلاً خبـر نـداشـتم. چقـدر زود امتـحانا شـروع شــد.

مهـدی: آره... منــم یه چنـد دقـیقه پیـش فهمـیدم. حالا چیــه مگـه؟! نگـرانی؟ مگـه تو کلاسـتون
دخترنداریـد؟!

میثــاق: مـن و نـگرانی؟ عمــراً!! (بـه آرمــان اشــاره می کنـد) وای وای نیگــاش کـن! چه خرخـونیــه این آقـا آرمـان! ببیــن از روی جـزوه های زیـر قابلمــه چه نـُـتی بـر می داره!!

آرمان: تـو هم یه چیزی میگــیا! ایـن برگـه های تقـلبه کـه 10 دقیـقــه ی پیـش شـروع به نـوشتـنــش کردم. دختــرای کلاس مـا که مثـل دختـرای شما پایـه نیســتن. اگـه کسی بهت نـرسوند، بایــد یه قوت قلــب داشته باشی یا نـه؟ کار از محکـم کاری...
مـهدی: (همچــنان که در لپ تاپــش سیــر می کنـد) آرمــان جـون... اگه واسـت زحمـتی نیست چنـد تا برگـه واسه مـنم بنـویس. دستـت درست!

(در همیـن حــال، صـدای فریـاد و هیاهـویی از واحـد مجـاور بلـند می شود. پسـری به نـام «رضـا» با خوشحـالی وسط اتـاق می پـرد)

میـثــاق: چـت شده؟ رو زمــین بنـد نیـستی!

رضــا:
پرسپولیس همین الان دومیشم زد !!

مهـدی:اصلا حواسم نبود.توپ تانک فشفشه ....... ابکشه!!!

و تمــام ساکنیـن آن واحـد، برای دیـدن ادامـه ی مسـابقـه به اتاق مجـاور می شتـابنـد. چراغ هـا روشــن می مانند ...

آخرین ویرایش: - -

 

بد حجابی و عواقب آن

پنجشنبه 5 اسفند 1389 09:04 ق.ظنویسنده : عماد راهپیما

 

آخرین ویرایش: - -

 

زندگی شیرین ما

دوشنبه 2 اسفند 1389 02:32 ب.ظنویسنده : عماد راهپیما

 


عکسهای زندگی شیرین مادرor


 

 


 

ادامه مطلب
آخرین ویرایش: چهارشنبه 31 فروردین 1390 06:52 ب.ظ