نمیدونم چرا ؟

پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 08:00 ب.ظنویسنده : حسام الدین خضری

 
سلام
نمیدونم چرا اینقد مخاطبای وبلاگمون کم شده ؟ یادمه قبلا بچه ها مطلب میزاشتن 30 تا کامنت واسش میومد.البته یه چیزی بگما بچه ها همه تو فاز درس خوندنن بجز من بدبختتتتتتت

چنتا نقد از بچه های کلاس داریمااااا:
1)استاد اسمعیلی آخه چرا این همه سر کارآموزی میخندی که بعد استاد به من هم شک کنه ... روزگار ما رو از اینی که هست سیاه تر نکن داداش
2)آقای بحرینی یه خورده ای تحویل بگیر عامووووووووو
3)جناب استاد بردستانی که از سفر حج هم برگشتی ... عاقاااااا یه فکر برای این وبلاگ بکن ، طرفداراش از دست رفتنا...
4)هییییی خضری یه خورده موقع امتحان که میشه درس بخون (البته خداییش وقت ندارم مگر اینکه روز بشه 26 ساعت که دو ساعت وقت کنیم درس بخونیم)
5)عماد جون ... دل بردی از اون به یغما ... ای ترک غارتگر اون
6)قبادی جان ... این چه یخچال بازیه در میاری ... یه داستان میزاره دو ساعت بعدش پاک میکنه ... والللللا
7)بیژن جوووون هوای بلک داگز دانشگاه رو داشته باش بخدا همونا رو هم نداریم
8) ارسلان جون یه دونه ای مثل همیشه هیچ انتقادی هم نیست بهت اصن خیلی چاچریم

یه عکس از خودمون دور همی همون شبی که مهمون من بودین

http://www.boulder.swri.edu/~joel/jake/pix/8babies.jpg

آخرین ویرایش: پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 08:13 ب.ظ

 

" در دست های خیبری ام جان نمانده است "

پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 10:39 ق.ظنویسنده : حسام الدین خضری

 

این حرفها را بعد از ماجرای نفرین تان گفته اید. بعد از آن که علی (ع) را دست بسته بردند. بعد از آن که دست حسنین را گرفتید و رفتید سر مزار رسول الله(ص). رفتید که با این دل مهربانتان اهالی مدینه را نفرین کنید. رفتید که گیسوانتان را پریشان کنید. گریبان چاک کنید. درست بعد از آن که سلمان آمد و گفت که امام تان گفته که نه! که نفرین نه! و شما مثل یک موج بلند خشمگین که یکباره فرو می ریزد٬ خاموش شدید...همان موقع که " علی" تان داشت تنها و مظلوم از در مسجد مدینه بیرون می رفت و تنهایی اش شده بود قدر دو دنیای خدا. این حرفهایتان را که می خوانم...با خودم می گویم اگر شما توی آن لحظه های علی(ع) نبودید٬ چه می شد؟ چه بر سر امیرمومنان جهان می آمد؟ بعد هی از خودم می پرسم شما با آن همه بی قراری که تا پای نفرینتان برده بود، چگونه توانستید دوباره سرپا بایستید، آرام شوید و در آرامشتان این همه محبت را خلاصه کنید توی کلمات و بریزید زیر پای تنهایی " علی" تان؟

 

قالت فاطمه (س):

روحی لروحک الفداء، و نفسی لنفسک الوقاء یا اباالحسن!

ان کنت فی خیر کنت معک و ان کنت فی شر کنت معک...

 
علی جان، جانم فدای جان تو،

و جان و روح من سپر بلاهای جان تو، یا اباالحسن!

 
همواره با تو خواهم بود، اگر تو در خیر و نیکی بسر می‏بری با تو خواهم زیست

 و یا اگر در سختی و بلاها گرفتار شدی، باز هم با تو خواهم بود.

 

دلم آتش می گیرد برای دنیایتان...دنیای دونفره غمگینتان که علی(ع) به جز شما و شما جز علی کسی را نداشتید. 

 


پ.ن: کوکب الدری.جلد ۱. صفحه ۱۹۶. علامه حایری مازندرانی

منبع : حسینیه دل


آخرین ویرایش: پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 10:41 ق.ظ

 

 
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو