آمده بود سر کلاس. بعد از سلام و احوالپرسی و معرفی خود، قوانینش رو می گفت:

یکی از قوانین من این هست که همه باید به هم احترام بگذارند. خوب با هم حرف بزنند
یکی از قوانین من این است که باید به یکدیگر شخصیت بدهید. شلوغی کلاس برام مهم نیست ولی شخصیت تک تک شما برام مهمه. بنابراین تذکر نمی دم که صحبت نکنید. با نگاه و لبخند متوجه می کنم. اگر تکرار شد من می مانم و قلم و دفتری که دارم.

راست می گفت. هر بار که سر کلاس حرف می زدیم همین کار را می کرد. نگاهمان می کرد. می فهمیدیم اما حرف می زدیم.. و او هیچ به ما نمی گفت. طوری شد که بعد از دو ماه، ما بودیم که خیره خیره او را نگاه می کردیم و او نکاتی زیبا را به ما می گفت. چون کلاسمان دیگر ساکت شده بود.

یه ویژگی جالب دیگر هم داشت و این بود که وقتی درس نمی خواندیم به ما فرجه می داد تا جبران کنیم. اما اگر قسم خدا را بی جا می خوردیم، برایمان سریعا یک منفی می گذاشت.

درس هایمان را نخوانده بودیم. همه شرمنگین بودیم. به هیچکداممان منفی نداد. بااینکه سابقه دار بودیم. یکی از بچه ها گفت: به خدا دیشب مهمان داشتیم. به خدا می خواستیم بخونیم... چهره اش غمگین شد. گفت: قسم خدا را نخور. ولی همکلاسی باز هم گفت: به خدا راست می گیم... دوباره خیلی محکم و جدی گفت : گفتم قسم خدا رو نخور. باز هم همکلاسی ادامه داد: به خدا دیگه تکرار نمی شه.. و او، چهره اش آنقدر در هم رفته بود که ما به همکلاسیمان گفتیم حرف نزن دیگه.. معلممان گفت: چون قسم خدا رو خوردی برات منفی می ذارم. چرا قسم خدا رو می خوری و هر بار که می گم توجه نمی کنی؟

و تنها کسی که آن روز، منفی گرفت؛، او بود. نه به خاطر درس نخواندنش. بلکه به خاطر اینکه به خدا قسم می خورد...

و اخر سال بود که هیجکس دیگر قسم خدا رو نمی خورد. از سرمان افتاده بود... خدا بیامرزدش معلم ما هم اینگونه بود..